نیم وجبی بانووووووونیم وجبی بانووووووو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

دست و جیغ و هورا به افتخار خانوم نیم وجبی

18 اسفند ...یه روز خاطره انگیز اما سخت....

1393/1/13 13:12
908 بازدید
اشتراک گذاری
سلام به همگی امروز 13فروردینه و همه رفتن 13به در...اما من به خاطر فاطمه تسنیم خونه موندم...فرصتو غنیمت شمردم و اومدم از زایمانم بگم...جونم براتون بگه آخرین چهارشنبه14 اسفند من رفتم دکتر و دکتربرا شنبه17اسفند دستور بستری داد...قرار بود ساعت9.5برم بستری شم و ساعت 10 شب کار و دستورات روی من انجام بشه...شنبه خیلی روز سخت و پر استرسی بود...دائم تو شک بودم که خدایا انتخابم درسته و میتونم طبیعی رو امتحان کنم و برا فاطمه تسنیم مشکلی نداره...اونقدر اعصابم اون روز خرد و خاکشیر بود که حتی لباسایی که مامانی برا فاطمه تسنیم گرفته بود اصلا نمیتونستم ببینم...فقط دعا میکردم فردا شب بشه...همش پیش خودم میگفتم خدایا فردا شب چه خبره....بازم س8 بابای تسنیم و مامانیش رفتن مطب و مجدد از دکتر پرسیدن که این انتخاب ما(اول زایمان طبیعی و اگه نشد سزارین) برا مادر و نی نی ضرر نداره و بازم دکتر گفته بود نه.... چون ممکن بود سزارین هم بشم باید شام میخوردم و ناشتا میشدم...وقتی عزیزام منو از زیر قرآن رد کردن و باهام روبوسی کردن زدم زیر گریه....خلاصه رفتم بیمارستان و رفتم زایشگاه....تا وارد شدم ماما گفت تلفنتو نداشتم بهت بزنگم....فلان قرصو نداریم و نمیتونیم کارو شروع کنیم....من قند داشت تو دلم آب میشد...گفتم آخ جون....الفرررااااااارررر...زنگ زد به دکترم و گفت هماهنگ میکنم برین از فلان بیمارستان بگیرین....مامان خودم و مامان بابایی و بابایی پشت در بودن....از س10 تا صبح هیچ خبری نبود...اون شب 3نفر تو زایشگاه بودیم...1خانم زایمان اولی بود که 2ساعته زایمان کرد و رفت!!!!!! و یه خانم زایمان دومی که خدا خیرش بده کلی بهم آموزش داد و نکات کنکوری زایمان طبیعی رو بهم گفت....کلی با اون خانومه با هم و برا هم دعا کردیم و قرآن و نادعلی و معراج واینا خوندیم...کم کم ماماها ریختن سر دوستم و اونم س 10 زایمان کرد و رفت....دیگه من تنها تو زایشگاه بودم...اما بخاطر مدتی که بستری بودم با ماماها رفیق شده بودم...بعد دوستم نوبت من بود...خلاصه از س 10 دردای منم شروع شد...چندین بار وسطش پشیمون شدم و گفتم کاش سزارین شده بودم...از شدت درد چند بار بالا آوردم....س 3:30 بود که به لطف خدا و کمک ماماها و دکی تسنیم گلم دنیا اومد...وقتی فاطمه تسنیم رو دست دکتر دیدم باور نمیکردم 9ماه حاملگی و زایمانم تموم شده....عزیز دلمو گذاشتن تو وارمر و من از جام نیم خیز شدم که ببینمش...با چشمای گردش نگاه دور و بر میکرد...شاید تعجب کرده بود....تا نی نی م دنیا اومد ماماها برام از مامانم اینا چایی نبات گرفتن....فک کنم هیچ چایی نباتی اونقد بهم نچسبید....خدا اون چایی نباتو قسمت همه کنه....اما اما اما....بدبختی و سختی های بعد زایمانم خیلی زیاد بود و حتی چند روز اول عید من مشکلاتی داشتم و نه 7سین انداختم و نه زیارتگاهی که همیشه میرم تونستم برم....خیلی بعد زایمان اذیت شدم...
پسندها (3)

نظرات (10)

سمیه
13 فروردین 93 17:19
دل و جراتت رو هزار آفرین زیبا جان کلی کیف کردم دمت گرم ولی چه مشکلاتی داشتی بعد از زایمان؟ منو باش که با خودم میگفتم دیگه زیبا مشکلی نداره چون طبیعی زایمان کرده و کلی بهت غبطه میخوردم که حالت خوبه و داری کارای دخترتو خودت انجام میدی کلی هم خودمو سرزنش کرده بودم که کاش منم طبیعی بودم تا این همه مشکلات بعد زایمان رو نداشتم پس این مشکلاتی که میگی چی بودن!؟
مامان نیم وجبی
پاسخ
خو بعضی مشکلاتو نمیشه گفت...وگرنه مینوشتم...آلرژی گرفتم....دایم دراز کشیده بودم و حرکت و نشستن سختم بود...مشکلات دیگه هم بود که نمیشه گفت...خدا کنه خوش زا باشی...طبیعی و سزارین نداره...بدزا هم که باشی ...هرکدومش مشکلات خودشو داره
سمیه
13 فروردین 93 17:20
هی راستی یادم رفت پس کو عکس جدید خانوم خانوما
مرجان
14 فروردین 93 1:29
سلام زیبا جونم'خوبی؟فاطمه تسنیم گلت خوبه؟عیدتون مبارک انشاله سالی سرشار از شادی و خیر و یه عالمه اتفاقات خوب پیش روتون باشه بععععله'امروز 13 بدره و متین منم 82 روزه شده'(البته الان بامداد 14 بدره)و منم خونه بودم و جایی نرفتم اونقدر از شب بیداریهای پسرم اذیت میشم که امروز نا نداشتم و اما چرا مابقی خاطرات زایمانتو نگفتی؟چرا با اینکه زایمان طبیعی بودی اذیت شدی؟؟منو با این همه سوالات ول نکن! راستی چرا اتاق مامانایی که کودک زیر هفت سال دارن نمیای؟عکس دخترت کو پس؟؟؟ نبینم کم کارشی!زودی عکس بزار'دختر گلتم ببوس
مامان نیم وجبی
پاسخ
وای مرجان جون خوش به حالت...برا من که این28 روز خیلی دیر گذشته...کی بشه که فاطمه تسنیم هم 4-5 ماهه شه..راستی زردی متینت بهتره که ؟؟؟سعی کردم خیلی طولانی نگم ...هی مینوشتم و هی پاک میکردم که حوصله عزیزان سر نره...انشاالله به زودی عکس می ذارم....از بس خوابم اصلا دیگه خانوم گل نمیام...کم کم میام و سر میزنم....
مرضیه ع
15 فروردین 93 22:15
سلام زیبا جون. میشه عکس های بیشتری از تسنیم جون بذاری آخه خیلی خوشگله.
مامان نیم وجبی
پاسخ
ممنون عزیزم...چشات خوشگل می بینه...به روی چشم..انشاالله در اولین فرصت عکس میذارم..
سمیه
17 فروردین 93 19:58
کجاییییییییی پس مامان نیم وجبی
مامان نیم وجبی
پاسخ
سلام سمیه....بابا اونقد کم خواب شدم که هر وقت میام سیستمو روشن میکنم که عکس بذارم ترجیح می دم بخوابم و باز سیستمو خاموش میکنم و کنار دختری لالا میکنم....
تينا
18 فروردین 93 9:07
عزيز دلم خدا رو شكر كه نينيتو سالم بغل گرفتي و شكر كه دوران سختي تموم شد انشاله هميشه شاد و سلامت باشين
مامان نیم وجبی
پاسخ
ممنون تینا جون....زمان زایمانم برا تو و یاسی ها و پونه هم دعا کردم...انشاالله چند ماه دیگه عکس جوجو تو رو هم ببینیم
افسونی
28 فروردین 93 14:42
خدا رو شکر که هر دوتون سالمین زیبا یه سوال گنده تو سرم داره میچرخه مگه با درد نرفتی بیمارستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقت قبلی تعیین میکنین واسه زایمان طبیعی؟
مامان نیم وجبی
پاسخ
نه افسونی....اگه یادتونباشه تاریخ اصلیم اول فروردین بود...زایمانم با شروع درد نبود...باتحریک بود..قرار شده تحریک کنن...اگه شرایط خوب پیش رفت طبیعی...وگرنه سزارین شم....زایمانم با تحریک و کلی قرص و آمپول فشار بود...و مراحل و فرایندش از 10شب تا 3.5 بعدازظهر روز بعد طول کشید...دیگه نمیدونم چقد عوارض داشته....
افسونی
1 اردیبهشت 93 3:58
زیبا میزنم لهت میکنم پس کووووووووووووووووووو عکسای جدید فاطمه تسنیم
مامان نیم وجبی
پاسخ
انشاالله به همین زودی میام...ببخشید دیر اومدم....
سمیه
9 اردیبهشت 93 17:48
الهی که سوسک بشی این همه مارو منتظر گذاشتی
مامان سمیه
30 اردیبهشت 93 20:27
دختر بزنم لهت کنم؟ کجایی پس تو