18 اسفند ...یه روز خاطره انگیز اما سخت....
سلام به همگی
امروز 13فروردینه و همه رفتن 13به در...اما من به خاطر فاطمه تسنیم خونه موندم...فرصتو غنیمت شمردم و اومدم از زایمانم بگم...جونم براتون بگه آخرین چهارشنبه14 اسفند من رفتم دکتر و دکتربرا شنبه17اسفند دستور بستری داد...قرار بود ساعت9.5برم بستری شم و ساعت 10 شب کار و دستورات روی من انجام بشه...شنبه خیلی روز سخت و پر استرسی بود...دائم تو شک بودم که خدایا انتخابم درسته و میتونم طبیعی رو امتحان کنم و برا فاطمه تسنیم مشکلی نداره...اونقدر اعصابم اون روز خرد و خاکشیر بود که حتی لباسایی که مامانی برا فاطمه تسنیم گرفته بود اصلا نمیتونستم ببینم...فقط دعا میکردم فردا شب بشه...همش پیش خودم میگفتم خدایا فردا شب چه خبره....بازم س8 بابای تسنیم و مامانیش رفتن مطب و مجدد از دکتر پرسیدن که این انتخاب ما(اول زایمان طبیعی و اگه نشد سزارین) برا مادر و نی نی ضرر نداره و بازم دکتر گفته بود نه....
چون ممکن بود سزارین هم بشم باید شام میخوردم و ناشتا میشدم...وقتی عزیزام منو از زیر قرآن رد کردن و باهام روبوسی کردن زدم زیر گریه....خلاصه رفتم بیمارستان و رفتم زایشگاه....تا وارد شدم ماما گفت تلفنتو نداشتم بهت بزنگم....فلان قرصو نداریم و نمیتونیم کارو شروع کنیم....من قند داشت تو دلم آب میشد...گفتم آخ جون....الفرررااااااارررر...زنگ زد به دکترم و گفت هماهنگ میکنم برین از فلان بیمارستان بگیرین....مامان خودم و مامان بابایی و بابایی پشت در بودن....از س10 تا صبح هیچ خبری نبود...اون شب 3نفر تو زایشگاه بودیم...1خانم زایمان اولی بود که 2ساعته زایمان کرد و رفت!!!!!! و یه خانم زایمان دومی که خدا خیرش بده کلی بهم آموزش داد و نکات کنکوری زایمان طبیعی رو بهم گفت....کلی با اون خانومه با هم و برا هم دعا کردیم و قرآن و نادعلی و معراج واینا خوندیم...کم کم ماماها ریختن سر دوستم و اونم س 10 زایمان کرد و رفت....دیگه من تنها تو زایشگاه بودم...اما بخاطر مدتی که بستری بودم با ماماها رفیق شده بودم...بعد دوستم نوبت من بود...خلاصه از س 10 دردای منم شروع شد...چندین بار وسطش پشیمون شدم و گفتم کاش سزارین شده بودم...از شدت درد چند بار بالا آوردم....س 3:30 بود که به لطف خدا و کمک ماماها و دکی تسنیم گلم دنیا اومد...وقتی فاطمه تسنیم رو دست دکتر دیدم باور نمیکردم 9ماه حاملگی و زایمانم تموم شده....عزیز دلمو گذاشتن تو وارمر و من از جام نیم خیز شدم که ببینمش...با چشمای گردش نگاه دور و بر میکرد...شاید تعجب کرده بود....تا نی نی م دنیا اومد ماماها برام از مامانم اینا چایی نبات گرفتن....فک کنم هیچ چایی نباتی اونقد بهم نچسبید....خدا اون چایی نباتو قسمت همه کنه....اما اما اما....بدبختی و سختی های بعد زایمانم خیلی زیاد بود و حتی چند روز اول عید من مشکلاتی داشتم و نه 7سین انداختم و نه زیارتگاهی که همیشه میرم تونستم برم....خیلی بعد زایمان اذیت شدم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


18 اسفند ...یه روز خاطره انگیز اما سخت.... 


